تبلیغات
وارثین لطفاخرابی لینک هارااطلاع دهید،بانظراتتان مارایاری فرمایید،درصورت غیرفعال بودن لینک ها،ازمرورگردیگری استفاده نمایید

وارثین
أین معزالأولیاء،ومذل الأعداء
درجنگ بدر،تعداد70نفرازمشرکان به اسارت مسلمانان درآمدندکه"ابی العاص"(دامادپیامبر)نیزدربین آنان بود.
تصمیم پیامبر(صل الله علیه وآله)درمورداسیران این بودکه آنان که سواد دارند،به 10بچه مسلمان خواندن ونوشتن آموخته وآزادشوند.دیگران نیزدرمقابل پرداخت فدیه(1000_4000درهم)وافرادتهی دست بدون آن،آزاد گردند.
"زینب"نیزبرای آزادی شوهرخود،گردنبندی که مادرش خدیجه درشب زفاف به اوهدیه داده بود،فرستاد.
وقتی چشم پیامبرگرامی اسلام به گردنبند افتاد؛به یادفداکاری های حضرت خدیجه،سخت گریست.
رسول گرامی اسلام روبه یاران خود کرده فرمود:این گردنبندمتعلق به شماست.اگرمایلیدآن رارد کرده و"ابی العاص"رابدون فدیه آزادنمایید.یاران آن حضرت هم موافقت کردندوگردنبندبه سوی دخترپیامبرفرستاده شد.(1)
-------------------------------
فرازهایی ازتاریخ پیامبراسلام(استادجعفرسبحانی)ص247و248



طبقه بندی: داستان کوتاه جالب، 
[ سه شنبه 16 خرداد 1391 ] [ 10:20 ب.ظ ] [ محسن رضوی ] [ نظرات ]

روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده اش وارد یک مرکز تجاری میشوند. پسر متوّجه دو دیوار براق

نقره.ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این

چیست ؟ پدر که تا بحال در عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمیدانم .

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره.ای نزدیک شد و

با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد

اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد


که از یک شروع و بتدریج تا سی. رفت، هر دو خیلی. متعجب تماشا میکردند که ناگهان ، دیدند

شماره.ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره.ای باز شد، و آنها

حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت : پسرم ، زود برو

مادرت را بیار اینجا

به نقل از:بیاتوفانی بلاگ




طبقه بندی: داستان کوتاه جالب، 
[ جمعه 12 خرداد 1391 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ محسن رضوی ] [ نظرات ]

حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت..




با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه  زیباترین گل را برای من بیاورد…

ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود ،  گلی نرویید .

روز ملاقات فرا رسید ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار
زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسید.

بقیه درادامه مطلب...



ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه جالب، 
برچسب ها: عاشق، داستان شاهزاده، داستان صداقت،  
[ دوشنبه 8 خرداد 1391 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ محسن رضوی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان
نظر سنجی
بیشتر چه مطالبی خدمت دوستان عرضه شود؟









آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
/fontcenter